close
چت روم
بزرگ ترین لطف

تبلیغات

آخرین ارسال های انجمن

عنوان پاسخ بازدید توسط
0 149 aniaz
0 163 aniaz
0 160 aniaz
0 152 aniaz
0 145 aniaz
0 155 nina
0 157 nina
0 138 nina
0 147 nina
0 157 nina

بزرگ ترین لطف

279 بازدید
پیرمردی تنها،در مینه سوتا زندگی می کرد.او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند،اما این کار سختی بود.

تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود.پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:

پسر عزیزم،من حال خوشی ندارم چون امسال نمی توانم سیب زمینی بکارم.من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم،چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام.اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.من می دانم که اگر اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.                   دوست دار تو پدر

فردای آن روز پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:

پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن.من در آنجا اسلحه پنهان کرده ام.

صبح فردا دوازده نفر از ماموران اف بی آی و افسران پلیس محلی،تمام مزرعه را شخم زدند،بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده است.

پسرش پاسخ داد:

-پدر برو سیب زمینی هایت را بکار.این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام دهم/.

در دنیا هیچ بن بستی نیست یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت.
برچسب ها : ,

دیدگاه شما از مطلب بالا چیست؟

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

به نکات زیر توجه کنید

  • پسورد کلیه فایل ها عبارت "http://www.baxdl.ir/" می باشد.
  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.