close
چت روم
داستان های آموزنده

تبلیغات

آخرین ارسال های انجمن

عنوان پاسخ بازدید توسط
0 172 aniaz
0 179 aniaz
0 175 aniaz
0 173 aniaz
0 163 aniaz
0 176 nina
0 179 nina
0 158 nina
0 161 nina
0 183 nina

حکایت لقمان و میوه ها

296 بازدید

اشکان صارمی

روزگاری، لقمان حکیم در خدمت خواجه ای بود. خواجه، غلام های بسیار داشت. لقمان بسیار دانا همواره مورد توجّه خواجه بود. غلامان دیگر بر او حسد می ورزیدند و همواره پی بهانه ای می گشتند برای بدنام کردن لقمان پیش خواجه.

روزی از روزها، خواجه به لقمان و چند تن از غلامانش دستور داد تا برای چیدن میوه به باغ بروند. غلام ها و لقمان، میوه ها را چیدند و به سوی خانه حرکت کردند. در بین راه غلام ها میوه ها را یک به یک خوردند و تا به خانه برسند، همه میوه ها تمام شد و سبد خالی به خانه رسید. خواجه وقتی درباره میوه ها پرسید، غلام ها که میانه خوشی با لقمان نداشتند.

گفتند: میوه ها را لقمان خورده است.

 

خواجه از دست لقمان عصبانی شد.

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب

ادامه مطلب