close
چت روم
داستان های آموزنده
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

BaxDL_بکس دانلود

داستان های آموزنده

آخرین ارسال های انجمن

اشکان صارمی

روزگاری، لقمان حکیم در خدمت خواجه ای بود. خواجه، غلام های بسیار داشت. لقمان بسیار دانا همواره مورد توجّه خواجه بود. غلامان دیگر بر او حسد می ورزیدند و همواره پی بهانه ای می گشتند برای بدنام کردن لقمان پیش خواجه.

روزی از روزها، خواجه به لقمان و چند تن از غلامانش دستور داد تا برای چیدن میوه به باغ بروند. غلام ها و لقمان، میوه ها را چیدند و به سوی خانه حرکت کردند. در بین راه غلام ها میوه ها را یک به یک خوردند و تا به خانه برسند، همه میوه ها تمام شد و سبد خالی به خانه رسید. خواجه وقتی درباره میوه ها پرسید، غلام ها که میانه خوشی با لقمان نداشتند.

گفتند: میوه ها را لقمان خورده است.

 

خواجه از دست لقمان عصبانی شد.

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب

ادامه مطلب
بازدید : 255 تاریخ : جمعه 06 ارديبهشت 1392 زمان : 12:30 نویسنده : Admin نظرات ()
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 352
  • کل نظرات : 53
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 48
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 0
  • بازدید امروز : 303
  • باردید دیروز : 209
  • گوگل امروز : 22
  • گوگل دیروز : 15
  • بازدید هفته : 303
  • بازدید ماه : 512
  • بازدید سال : 512
  • بازدید کلی : 985,461
  • مطالب
    کمک به موسسه ی خیریه ی محک